تبليغاتX
هامارتیای بومی

کلا ف سبزآبی آرزوها

 

کلا فی سبزآبی رنگ- به رنگ آسمان نگاهش ـ بر دست بسته بود تا شاید تمام

 

آرزوهایش درآن لانه کنند، پیله شوند تا که از پیله به پرواز رسند.روزی پیله ها

 

باز شکفت. آرزوها همه پروانه شدند. دخترک پای کوبید و رقص گرفت. اما دل

 

تنهاییش ارام نگرفت، غم دیروزیش از یاد نرفت.  ترسید واز جا بر خاست.

 

دل تنهاییش از خواب پرید، کمی نالید و کمی خندید چون هرچه

 

او خواسته بود همه را در خواب دید.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 21:24 توسط ایمان |


 

 

 بچه گربه دو روزی بود که روی تیر چراغ برق گیر کرده بود .میو میوی ملتمسانه اش دل هر رهگذری را کباب می کرد چه رسد به اهالی محل که شب تا صبح صدای ناله ها یش را شنیده بودند .آقامهرداد سلمانی محل،آدم دوست داشتنی و مهربانی است.چند باری با عملیات برق تماس گرفته بود اما کسی حاضرنشده بود تا این پیشی بخت برگشته را نجات دهد .تا اینکه به چند نفر از اهالی محل گفت :بیایید همگی با هم به عملیات برق زنگ بزنیم شاید اصرار ما دلشان را به رحم بیاورد وبیایند.بالاخره ظهر روز دوم که گربه ترسوی خسته در انتظار کمک ان بالا جا مانده بود .یک وانت قرمز رنگ وارد محل شد و راننده اش از آقا مهرداد پرسید: این گربه لعنتی روی کدام تیر گیر کرده.او هم گربه بینوا را با اشاره دست نشان داد. یک مرد تنومند ابزار یراق به خودش بست تا براحتی از تیر بالا برود.چک،چک،چک،چک میخهای فلزی چکمه های ایمنی اش را در تنه چوبی تیر فرو کرد و بالا رفت تا رسید روبروی گربه،گربه از خوشحالی میوی بلندی کشید.مرد خیره به او نگاه کرد خیال کرد می خواهد به او چنگ بزند اما گربه بیچاره رمق این کار را نداشت.مرد هم آنی با کف دستِ دست کشی اش سیلی محکمی به حیوان بیچاره زد و او را ا ز همان بالا براحتی  به پایین پرت کرد. وقتی پیشی به زمین رسید تصویر ناواضحی از چهره حیرت زده وغمگین اریشگر محل در چشمان براق وبیرون جهیده زبان بسته نقش بست.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:12 توسط ایمان |


آیا به یاد دارید که رضا زاده قهرمان وزنه برداری جهان درآن روزهای اوج قهرمانی پیشنهاد هنگفت 10 ملیون دلاری قطری ها را نپذیرفت و ما به خاطر این کار ارزشمند او را هزاران بار تحسین کردیم؟ البته او بخاطر این کار جوانمردانه و میهن پرستانه وقهرمانی بی بدیلش بی پاداش نماند و از سوی مسئولین نظام جمهوری اسلا می بارها مورد تقدیر  مادی و معنوی قرار گرفت اما امروز  جای تاسف وتاثر دارد که به بهانه دغدغه های معیشتی در یک تیزر تبلیغاتی نازل شرکت کرده وهمگان را به سرمایه گذاری در کشوری دیگر تشویق کند .او پیش از این نیز در تبلیغات داخلی حضور داشته است اما انتخاب امروز او نشان ازعدم  درک او از این انتخاب است.

آیا او نمی داند سرما یه گذاری در بخش مسکن انهم در خاک کشور غیر انهم در این اوضاع نابسامان ضربه ای به اقتصاد بیمار کشوراست؟.آیا دغدغه های معیشتی برای این رفتار ناشایست بهانه منطقی است؟.بهر حال این پهلوان دیروز باید بیشتر مواظب با شد چرا که او زمانی الگوی جوانان میهن بوده است واگر به این مساله نمی اندیشد کمی به وطنش فکر کند ما ایرانی هستیم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:54 توسط ایمان |


 

 

 

زندگی.......

 

 

 

زند گی به امواج دریا ماننده است

                               

چیزی به ساحل می برد و

چیزی دیگر را می شوید

                                                      

 

چون به سرکشی افتد

 انبوه ماسه ها را با خود خواهد برد

                  

اما تواند بود

 که تخته پاره ای نیز با خود به سا حل ارد

                   

   تا کسی بام کلبه اش را

   بدان بپوشاند

           

                                            احمد شاملو

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:7 توسط ایمان |


 
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:13 توسط ایمان


 

سینمای ما، سینمای ملی ما، این روزها حال وروز خوبی ندارد.یعنی در اصل حدود دوسال است که حالش ناخوش است.سیاستهای ناصحیح دست اندر کاران دولتی عرصه فرهنگ نه تنها سینمای ملی را نجات نداد بلکه انرا دچار مرگ تدریجی کرده است.کمی به سر در سینماها نگاه کنید .ایا فیلم قابل توجهی میبینید؟

از طرفی بیشتر فیلمها در هفته اول اکران روانه بازارقاچاق می شود و تهیه کنندگان انها را سیاه بخت می کند البته این بخش خصوصی است که متضرر می شود والا بخش دولتی ککش هم نمی گزد( خاصه حالا که نفتمان را 100دلار  می فروشیم)و این به رغم تلاشهای خانه سینما و نیروی انتظامی است البته از انصاف نگذریم که این تلاشها موثر هم بوده است اما فروش یکباره سنتوری هم را شوکه کرد ای کاش مجوز اکرانش ناباورانه 4روز قبل از اکران لغو نمیشد هرچند  به جرات میشود گفت حالا بیش از نیمی از مردم این فیلم را دیده اند.جالب است شنیده ایم که دستور لغو مجوز اکران از سوی معا ونت سینمایی نبوده است؟؟!! .باید گفت جشنواره امسال شاید بی نظم ترین ومنجمد ترین جشنواره ای بود که میشد تصور کرد تقسیم ایام جشنواره به دو بخش بین الملل وایران به ان لطمه زیادی زد. بگذریم امسال نیز خیر سر سینمای ملی فیلم شاخصی در جشنواره ندیدیم اما بنظرم از حق نگذریم که در غیاب بزرگان جوانها فیلم های قابل تاملی ارایه کردند فیلمهایی چون تنها دو بار زندگی می کنیم و کنعان اثار خوب جشنواره بودند.لیکن سینمای جشنواره ای هنوز راه خودش را می رود مجیدی با اواز گنجشک ها نشان داد که هنوز هم به جشنواره های انطرف اب نظر دارد.میر کریمی هم گلی به گوشه جمالش یک ایده فیلم کوتاهی را که می شد با زمان 30 دقیقه  سر وته ان را هم اورد تبدیل به یک فیلم بلند کرد.بهر حال باید به دنبال چاره ای برای این سینمای رو به زوال و محتضر بود.


      

                                                                                                                            

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 13:10 توسط ایمان |


 

 

"کودکی ام سرشار از طراوت بود در آن فضای جنگ خاطرات تلخ و شیرین آرام آرام شکل می گرفت وقتی که امروز به پشت سر نگاه می کنم می بینم سختی های جنگ در دنیای کودکیم حل شده بود. "

 

جوجه پنبقی زرد و تپلی با پرز های مخملی داشتم که چند روزی بیشتر نبود کلاه از لباس پوسته ای تخم مادرش برداشته بود.

به شدت دوستش می داشتم و چه زود با من انس پیدا کرده بودم. من هم به زبان بسته دل بسته بودم. انگشت کوچکم را لای پرزهای نرم تنش می بردم و نوازشش می کردم او هم با نوک سرخ و کوچکش موهایم را نوازش می داد. دهانش را از آب و دانه و محبت پر می کردم. دستم را به نرمی روی کله پوپی پنبه ایش می کشیدم و آرام می بوسیدمش از لای پرهای نازک تنش صدای تاپ تاپ قلب ظریفش را براحتی لمس می کردم. او هم همه جا مرا همراهی می کرد. وقتیکه مادر به حمامم می برد عرض در حمام را هزار بار تکرار می کرد تا روزنه ای پیدا کند برای ورود و بالاخره هم وارد می شد خیس می شدم از پیمانه آبی که مادر بر سر و صورتم می ریخت و حظ می کردم . تن نرم و حریری پنبقی هم از قطره های آبی که از روی بدنم کمانه می کرد خیس می شد. و من انگشت به دهان، کودکانه به فرارش می خندیدم.

گاه که به تماشای بازی کودکان بزرگتر روی پله جلوی خانه می نشستم. کنارم بود و انگار او هم از تماشای من لذت می برد.

بازیگوشانه می پرید روی شانه ام و بعد روی سرم همانجا جیک جیک کنان آرام می نشست. گویی که آشیانه نرم و راحت حنایی را که به زحمت به چنگ آورده حالا حالا ها نمی خواهد از دست بدهد. با خیالی آسوده از آن لذت می برد و با نوکش الیاف نرم و نازک لانه خیالی را هم می زد.

یک روز گرم تابستان جنوب، ظهر که محله ساکت شده بود از له له گرما باد پنکه زمینی هال و آغوش صمیمی مادر را بخشیدم به شیطنت کودکانه. جوجه عزیزم را برداشتم و به قصد بازی آهسته آهسته از پله های خشت و گلی زیرزمین خانه قدیمی مان پائین رفتم. زیرزمین کاهگلی خنک بود و ساکت تر از همیشه یک زیرانداز کهنه نمدی هم انداخته بودیم روی زمین که گه گاه که صدای آژیر خطر ما را روانه آنجا می کرد سنگریزه های کف زیرزمین مارا آزار ندهد. تنهایی می ترسیدم در زیرزمین بمانم جوجه را گذاشتم کف دستم و آرام طاق باز دراز کشیدم روی نمد، نگاهم رها شد به سمت جوجه با نمک و دوست داشتنی ام. کمی بالا و پائینش کردم. او نیز در بازی کودکانه اش بی توجه به نگاهم و برحسب عادت درحالیکه اطراف را نگاه می کرد از روی ساعد دست راستم تاتی تاتی تاتی کشید بالا و رفت روی کتفم تا پرید روی پیشانی ام.

صورت لبخندی ام را رو به سقف برگرداندم و با مردمک چشمانم دنبالش کردم. مثل همیشه بازی کوچکی با موهایم کرد و بعد سر خورد پائین. رو به او کردم و به پهلوی راست خوابیدم. آرام زانوهایم را جمع کردم روی شکمم. با یک زمزمه جوجه ای کز کرد زیر بغلم، پاهایش گم شد میان بدن نرم و لطیفش و نشست.

هنوز رو به او داشتم به آهستگی پلک می زد.پلک های من نیز داشت یواش یواش می افتاد که افتاد.

عصر که از خواب بیدار شدم روی پهلوی چپم بودم. لمس مور مور تازه ای احساس کردم و هجوم رد سیاه و نازک صلیبی شکلی از سمت نوک انگشتانم تا زیر بدنم را با چشمهای حیرت زده ام دیدم. وقتی که پا شدم غلیان توده متراکم دانه های ریز سیاه روی نمد مرا ترساند. خیلی غصه ام گرفت. انفجار بغض کوچکم خانه را لرزاند و اگر آغوش مادر نبود پیش از آنکه دشمن ویرانش کند فرو می ریخت.

-------

پ.ن:

سا ل64. در اثنای جنگ ایران وعراق کوچه ما بوسیله موشک12متری ویران شد.البته این خاطره به سال دوم ((60)1981)جنگ برمیگردد 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:0 توسط ایمان |